|
سلام..
دوستای گلم خوبین؟؟ عزیزانم من دیگه باید برم.. با شروع مدارس دیگه وقت نمی کنم ۲تا وب رو با هم بچرخونم.. درسته تو اون وبم کمک دارم ولی دیگه نمی تونم آپ کنم.. اگه خواستین تو اون وبم بهم سر بزنین.. مرسی از این که تو این مدت همراهیم کردین.. خیلی خیلی.. دوستون دارم آدر س اون وب:
یادم «هست» که همیشه از آن بالا مراقبی. یادم هست، که لحظهای چشم از مراقبت برنمیداری، حتی آن وقتها که رویی به آسمان ندارم. یادم هست که ثانیهای غافل نمیشوی، مبادا که خلوت آرام دل به نسیمی بیاشوبد. یادم هست که آن روزها که مهربانیات یادم میرود، مهربانتر میشوی. گویی علامت میدهی. دل را صدا میکنی که به بالا بنگرد، و آنگاه است که در تفقد درنگ نمیکنی. بیبهانه، بیدلیل، بیحساب همه اینها را دمبهدم در گوش دل تکرار میکنم تا از یادش نرود... و اینک خواهم گفت: روزا میگذرن. کجا داری میری؟ کجا؟
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد. ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد … یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد!
تموم زندگیم رو به پاش ریختم برای داشتنش همه کار کردم به هر آب و آتیشی زدم از همه چیزم گذشتم برای اینکه داشته باشمش پل های پشت سرم رو خراب کردم باخودم می گفتم اونم داره از همه چیزش می گذره اونم به خاطر من خیلی سختی دیده به خاطر من از همه چیزش گذشته و با همین فکر ها تموم مشکلاتم رو راحت حل می کردم و با همه چیز کنار می اومدم حالا که ماه ها از اون موضوع می گذره دارم فکر می کنم واقعا اون از چیش برای من گذشت نه به خاطر من پل ها شو خراب کرد نه خودشو به آب و آتیش زد هر کاری کرد به خاطر خودش بود نه من ، فقط این وسط من همه چیزم رو از دست دادم عمرم رو ، جوونیمو ، موقعیت های مناسبمو ولی یه تجربه خیلی خوبی که بدست آوردم این بود که به هر کسی دل نبندم و به هیچ کس اعتماد نکنم و …
من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند.
هنوز دارم به پشت سرم نگاه میکنم
نوشت : با عشق زمان فراموش ميشود و با زمان عشق... خواندم : روزهايي كه عاشق بودم لحظه به لحظه به ياد دارم : زمان را فراموش نكردم... سال ها از عاشق شدنم مي گذرد . زمان طولاني است: عشق را فراموش نكرده ام... نه...نه زمان فراموش مي شود ونه عشق... فقط گاهي در ميابي كه در انتخاب معشوق اشتباه كرده اي...!!! گاه مي فهمي كه زمان عاشق شدنت اشتباه بوده است...
زندگي رسم خوشا يندي است..
بال و پري دارد به وسعت مرگ... پرسشي دارد به اندازه ي عشق... زندگي چيزي نيست... كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود... سهراب سپهري
در عمق آن درياي صاف
با چشماني خيس كه گم شد درون آب نشسته ام بر ساحل تفتيده بر روي شن هاي داغ ميشمارم سنگريزهاي جمع شده بر ساحل داغ يك و دو و سه و... مي شمارم اين بي نهايت تمام نشدني در انتظار يار پاياني نيست براي سنگريزه ها ي انباشته بر ساحل قلب من اما با هر شمارشي سبك مي شود دلم اين دل هميشه در حسرت وصال سنگريزها را پاياني نيست انتظارم را گره خورده اين آرزوي محال با اميد آمدنت انتظاري چه تلخ چه داغ
ويليام شكسپير ميگه: كسي را كه دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر كه رفت سعي كن به كسي كه تشنه ي عشق است دل نبندي دانشجوي زيست شناسي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... او تكامل خواهد يافت دانشجوي آمار : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زياد است و اگر نه احتمال ايجاد يك رابطه مجدد غير ممكن است دانشجوي فيزيك : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه يا اصطكاك بيشتر از انرژي بوده و يا زاويه برخورد ميان دو شيء با زاويه صحيح هماهنگ نبوده است دانشجوي حسابداري : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، رسيد انبار صادر كن و اگر نه ، برايش اعلاميه بدهكار بفرست دانشجوي رياضي : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل كرده و اگر نه در عدد صفر ضربش كن دانشجوي كامپيوتر : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر برگشت ، از دستور كپي - پيست استفاده كن و اگر نه بهتر است كه ديليت اش كني دانشجوي خوشبين : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن... نگران نباش بر مي گردد دانشجوي عجول : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ... اگر در مدت زماني معين بر نگشت فراموشش كن دانشجوي شكاك : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، از او بپرس " چرا"؟ دانشجوي صبور : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد دانشجوي رشته صنايع : اگر كسي را دوست داري ، به حال خود رهايش كن ...اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهايش كن ، اين كار را مرتب تكرار كن....... دانشجوي بي خيال: اگه كسي را دوست داري...رهايش كن اگر بر نگشت بي خيال اين نشد يكي ديگه... دانشجوي نجوم:اگه كسي را دوست داشتي و فكر كردي تك ستاره ي آسمون زندگيته...به حال خود رهايش كن...اگر برنگشت بدون كه فقط يه شهاب سنگ بوده كه در اثر برخورد با جو يه مدتي نوراني شده...حالا برو توي اين آسمون پر ستاره دنبال يه ستاره ي واقعي بگرد... دانشجوی منطقی: اگر كسي را دوست داري ، اصلا رهاش نکن چون "مرغ که از قفس پرید دیگه پریده" مخصوصا تو این دوره زمونه که بر نگرده بهتره دانشجوي احمق : اگر كسي را دوست داري ، انقدر التماسش کن تا برگرده!!! مهندس صنایع:اگر کسی و دوست داری به حال خود رهایش کن...اگر به عنوان یه پروژه خوب کنترلش کرده باشی و کیفیت خوبی ذاشته باشه برمیگرده اگر برنگشت از نظر کیفیت رد شده پس همون بهتر که بره
پس از مرگم در سوگ من منشین که به دنیا اعلام می کند: من رها گشته ام ؛ ازاین دنیای پست , از این مأمن پست ترین کرم ها وحتی وقتی این شعر را نیز می خوانی, به خاطر نیاور و از اينكه من رفته ام(از جدايي دو عاشق)خوشحال شود.
زندگي گريه مختصري است ... مثل يك فنجان چاي ... در كنارش عشق ... مثل يك حبه قند زندگي را عشق بايد نوش جان كرد. در خلوت من نگاه سبز تو جاريست / اين قسمت بي تو بودنم اجباريست افسوس نمي شود كنارت باشم / بي تو هر ثانيه و هر لحظه ي من تكراريست اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده ي عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه ي وداع منو توست آن شوم ترين لحظه ي پايان من است چه قد سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني ولي وقتي ديديش چيزي جز سلام نتوني بگي... چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه و مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوسش داري... رسمه زمونه: تو چشم ميزاري من قايم ميشم تو يكي ديگه رو پيدا ميكني... دوست داشتن را بايد از دختر بچه ها آموخت آنها در مقابل محبتي كه به عروسکشان مي كنند از او انتظاري ندارند آنها بدون هيچ توقعي عروسكشان رادوست دارند ... واين است دوست داشتن واقعي. حقيقت انسان به آنچه اظهار مي كند نيست به آن است كه از اظهارش عاجز است بنابر اين اگر خواستي او را بشناس به گفته هايش نه بلكه به ناگفته هايش گوش فرا ده... به من مي گفت آن قدر دوستت دارم كه اگر بگويي بمير ميمرم ... باورم نمي شد... فقط براي يك بار امتحان كردم... فقط يك بار ساده به او گفتم بمير... سالهاست كه در تنهايي پژمرده ام.. اي كاش امتحانش نمي كردم.. روزگاري در گوشه ي دفترم نوشته بودم تنهايي را دوست دارم چون بي وفا نيست... تنهايي را دوست دارم چون تجربه اش كرده ام.. تنهايي را دوست دارم چون عشق دروغين در آن نيست چون در خلوت و تنهاييم در انتظار خواهم گريست وهيچ كس اشكهايم را نمي بيند... براي هزارمين بار پرسيد تا حالا شده دلتو بشكونم؟؟؟؟؟.. و براي هزارمين با به دروغ گفتم: نه!هيچوقت.. تا مبادا دلش بشكند.. صدف ها صداي دريا را با خود دارند .. فلس هاي ماهي بوي ماهي را... اما استخوان انسا هيچ نشاني از آدميت ندارند...
تولدم با باد زمستانی بزرگ شدنم جوانی ام و پیر شدنم گاه می اندیشم کره ی خاکی هم زندگی اش با بادها ودر بادهاست باد شمال جنوب سرد و گرم ودر نهایت طوفان های سهمگین آری وقتی آواره است جهان به این بزرگی میان ابن همه باد وای من که زندگیم بر باداست می اندشم فاصله تولد تا مرگ را که بسان بادی است از شرق تا غرب بادی که آنی پیوند می زند طلوع را به غروب وزندگیها سوار بر بالهای باد در سرانجامی محتوم بادی که ایستادنش مرگ است و حرکتش سفیر مرگ ننگ بر تو ای باد که زندگیت دزدیدن عمر آدمی است وانسان تسلیم محض باد هواست خنده دار است گریه ام می گیرد (مهرداد منشی زاده)
گفتم:زندگی گفت:مانده در نفس کشیدنشم گفتم:کودکی گفت:زندگی در شادی یا شادی در زندگی گفتم:جوانی گفت:گناهی که در حسرت تکرارشم گفتم: بعد جوانی گفت:هیچ هیچ گفتم:بمان گفت:در ماندنم درمانده ام گفتم:برو گفت:نیست پای رفتنم گفتم:عشق با زهر خندی گفت: من به دنبالش او به دنبالم گفتم:بعد عشق؟ خیره در دور دستی مبهم گفت:بعد عشق؟ چیزی نیست عشق آخر... هست...
|
About![]()
در عمق آرزو های من است Archivesمهر 1390شهریور 1390 مرداد 1390 Links
nemesis
یادم هست.. |